|
رویای پروانه |
|
به قلب من نزدیک است آنکس که از چشم هایم دور است. |
من رفتم ... برای همیشه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط |
کوله باری سنگین به دوش می کشیدم صدای نفس نفس زدنم گواهی می داد
به جاده نگاه می کنم در انتهای این خطوط موازی در آن دور دست کسی است که برایم دست تکان می دهد کسی که انتظارم را می کشد و ترانه ای بر لب در راه صورت تمام گل ها را بوسیدم حال گونه هایم پر از عطر خوش جوانیست و تا چرخی زدم تمام وجودم رنگ رنگ شد خوش نشینان شهر چیزی به بودنم می افزودند و ترانه می خواندم سرم را بالا کردم در کنار راه خارج از هر سبزی در مجاورت بیابان بی روح وغمگین نشسته بودی وبا سکوتت فریاد کشیدی " کمـــــــــــــــــــــکم کـــــــــــــــــــــــــــن" تا تو سبک شدی و در کنارم به راه افتادی و من اندیشیدم که مسافر جاده ای و اختیار راه را به چشم هایت سپردم و می گفتی و می شنیدم و بوی خوش گل های بهاری ... من در این اندیشه بودم تا تو به سخن آمدی که : ایست اینجا پایان راه من است تا سری چرخاندم بارهایت را جدا کردی حتی نگذاشتی سیر نگاهت کنم حتی راه راهم نشانم ندادی از ترس رنگ باختم گونه هایم خشکید نه راه جاده ... حتی ستاره قطبی هم پیدا نیست ... !
شاید این کوله بار من نیست
این منم که سر به زیر دارم
از جنگل های سبز احساس گذشتم
به زمین های خوش رنگ عاشقی رسیدم
هر بار که به آبادی می رسیدم
و من همچنان سر به زیر داشتم
تا اینکه به تو رسیدم
کسی کوله بارت را پاره کرده بود
تا مرا دیدی چشم در چشم هایم دوختی
با لبخندی همیشگی بارهایت را به دوش کشیدم
من همچنان سر به زیر بودم
اما تو مرا به کجا می بردی ؟ خودت هم نمی دانی
در راه می گفتم و می شنیدی
رنگین کمان عشقم در چشمت موج می زد
اما خدایا چرا دیگر از آبادی نشانی نیست ؟
این تمام همراهیت بود با من
گمشده در بیابان
نه بیابان می دانم
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:16 توسط |
زندگی کردن در هیچستان سکوت همیشه برایم لذت بخش بود.من در سکوت خودم را داشتم با تمام نداشته هایم وهمین برای خوشبختی من کافی بود.اما امروز نگفتن و نهفتن تمام زندگیم را پوشانده است و سایه شوم این سکوت تمام داشته هایم را نیز گم میکند.من همچون تمام ما فراز و نشیب های زیادی را راگذرانده ام.اما بزرگترین گناه من عشق بود درست زمانی که هیچ احتیاجی به ان نداشتم وارد زندگیم شد و مسیر زندگیم را تغییر داد تا اینجا من کوچکتر از ان بودم که متوجه عمق این واژه بزرگ شوم من با همان کوچکی درون پا به عرصه ای گسترده نهادم به امید بزرگ شدن... اما خود ناچیزم را هم از دست دادم.دنیای ما دنیایی نیست که بتوان در ان به عشق رسید مردم ما با اکراه عشق می بخشند.ان ها چنانچه چیزی می بخشند توقع دارند چیزی دریافت کنند مردم در عشق هم معامله می کنند و محاسبه!!! که مبادا بیش از انچه دریافت می کنند ببخشند اما من به دنبال عشق بودم بدون انکه چیزی برای بخشیدن داشته باشم من تنها به دنبال ارامش بودم غافل از اینکه در رزمگاه زندگی قدم می زنم جایی که توان مقابله با هیچ کس راندارم حتی با خودم تمام فرصت های من در اثبات عشق تلف شد وگذشت و تمام زندگی من در انتظار زندگی میگذرد.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:49 توسط |
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:46 توسط |
ای که روزی ز بد حادثه دنبال نگاهم آیی من به اندازه جبران خیانت به تو شک خواهم کرد من برای دل زخمیت نمک خواهم داشت آنچنان منتظرم از سر شوق که اگر زود بیایی دیر است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:16 توسط |
من آموختم که دوست واقعی خریدنی نیست ، ..... باید آنرا پیدا کرد من آموختم که عشق سرمایه عظیمی است که هر کسی و هر دلی آن را ندارد !!!!!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:6 توسط |
آسمانی باز می خواهد دلم
لحظه ای پرواز می خواهد دلم
بغض باران در نگاه برکه هاست
ابر چشم انداز می خواهد دلم
در ميان کوچه باغ لاله ها
يک دهن آواز می خواهد دلم
ای نگاه معبد اسرار شرق
باز تاب راز می خواهد دلم
غنچه های بوسه لب وا کرده اند
گل بهار ناز می خواهد دلم
چنگ مفکن در جگر گاهم که باز
سوزشی از ساز می خواهد دلم
از غزل های عزيزی خسته ام
حافظ شيراز می خواهد دلم
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:3 توسط |
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شكسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:57 توسط |
همه هستی من پروانه ای بود که خود می دانست دوستش دارم . پروانه ای که در اوج ، بدرودم گفت و پرید . از آن روز پر هر پروانه را می زنم تا سیلی بی وفایی به گوش کسی نزند. این روزا دلم خیلی گرفته . دیگه انگار هیچی خوشحالم نمی کنه ... خسته شدم بخدا خسته شدم .........به کی بگم دیگه بسمه .دیگه طاقت ندارم دیگه جایی واسه یه زخم جدید برام نمونده ... بخدا داغونم داغون....................................
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:20 توسط |
ما در لحظه ما در لحظه افتادن یک برگ زرد متولد شدیم و تولدمان را با شکستن چند شاخه گل یاس جشن گرفتند و تنها ما بودیم که به سوگ برگ ها نشستیم و با تمام کوچکیمان گریستیم روزها گذشتند وثانیه ها گم شدند و ما فکر کردیم بزرگ شده ایم ویادمان رفت که نباید برگهای زرد را لگد کرد و فراموش کردیم که یاسها را نباید چید و ......... و ما ماندیم و یک بغل تنهایی و ما ماندیم و یک سبد خاطرات سبز گذشته و یک روز آرام و بی صدا . گلدان های عاطفه مان ترک برداشت در به سوی حقیقتی تلخ گشوده شد و برگ زرد دیگری بر زمین افتاد .................
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:47 توسط |
| ||||||